اشعاری جانسوز از وداع با دخت نبی(ص)؛ گوياترين روايت تنهايي علي(ع) ...
اشعار زیر سروده شاعران جوان کشورمان درباره شهادت بانوی دو عالم و لحظات
غربت و تنهایی امیرالمومنین(ع) است که به مناسبت ایام فاطمیه منتشر می شود.
مي رفت و بود در دل شب روي شانه اش
جسم كبود و زخمي بانوي خانه اش
خورشيد آسمان هدايت ، امير نور
تاريك شد ز ماتم زهرا(س) زمانه اش
پهلو گرفت كشتي ايمان و باز ماند
درياي دردهاي بدون كرانه اش
از شعله هاي كينه ي نمروديان شهر
شد لاله زار پشت در آشيانه اش
فرياد استغاثه ي گل را جواب داد
اهريمني به صاعقه ي تازيانه اش
طاغوت قصد چيدن گل داشت و ز ستم
پا مال كرد هم گل او ،هم جوانه اش
چشمم فداي خاك درت باد نازنين
آن در كه مي رسد به خدا هم زبانه اش
گويا ترين روايت تنهايي علي (ع) است
تشييع مخفيانه و دفن شبانه اش
تا راز دشمنان خدا بر ملا شود
پوشاند از نگاه جهاني نشانه اش
آري هنوز پهلوي ما درد مي كند
با ياد دردهاي گل رازيانه اش
مجید موسوی گرما رودی
کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
یک شب برای شست و شوی این بدن کم است
بانوی من نحیف نبود ، اینچنین نبود
وقتی نگاه میکنمش ظاهراً کم است
در زیر پارچه ورمش گم نمیشود
آنقدر واضح است که یک پیرهن کم است
باید چگونه جمع کنم این بساط را
فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است
مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
باید بمیرم آه ، پشیمان شدن کم است
گیرم حسین دق نکند اینچنین ولی
گریه بدون داد برای حسن کم است
آئینه آمدی و ترک خورده میروی
یعنی برای بردن تو چهار زن کم است
پیراهن حسین که کارش تمام شد
پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است
بالت ، پرت ، تنت ، همه ی پیکرت خدا
این زخمها زیاد ولی وقت من کم است
لطیفیان
در مدینه می زنند این خانه را در بیشتر
رفت و آمدها شده بعد از پیمبر بیشتر
گل که پرپر شد شمیمش را همه حس میکنند
می رسد از کوچه عطر یاس پرپر بیشتر
اجر پیغمبر ادا با شعله های کینه شد
بین آن دیوار و در شد سهم کوثر بیشتر
چوب میسوزد ولی آهن ز جنس دیگریست
داغ شد در بین آتش میخ آن در بیشتر
آه سیلی بی هوا سخت است از نامحرمان
پیش چشم غیرت اللّهی شوهر بیشتر
کاش جای دست مولا چشم او را بسته بود
پیش چشمان علی می زد به مادر بیشتر
داغ محسن، هجر بابا، زخمهای بیشمار
از نفس انداخت او را فکر حیدر بیشتر
با عمویش حمزه از دوران غربت گفته است
از دو دست بستهی سردار خیبر بیشتر
خواست تا روی کبودش را نبیند مرتضی
یاریاش کرده ست بین خانه معجر بیشتر
قلب زینب خون شده از حرف های مادرش
از وصیت های او در روز آخر بیشتر
کهنه پیراهن برای کشتن زینب بس است
میکشد او را ولی گودال و خنجر بیشتر
در هجوم سنگ ها لب میشود پرپر ولی
بر فراز نیزه ای باشد اگر سر بیشتر
آه جانسوز است چوب خیزران و زخم لب
پیش چشم خسته و خونبار خواهر بیشتر
باز سیلی التیام داغ بابایی شده
ارث مادر می رسد بی شک به دختر بیشتر
رحیمی
هر که با زهراست احساس سخاوت می کند
« مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند»
دست پخت فاطمه نان است و نانش جذبه است
هر که شد یکبار سائل کم کم عادت می کند
حضرت جبریل یک جلوه است ، ذاتا وحی را....
....فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند
فرشیان... نه عرشیان هم رو به او می ایستند
در میان خانه اش وقتی عبادت می کند
مرتضی بر فاطمه یا فاطمه برمرتضی !!!
کیست که بر دیگری دارد امامت می کند؟!
هرچه مولا مدح خود را کرد مدح فاطمه است
آینه از شان همتایش حکایت می کند
روز محشر که بیاید کار دست فاطمه است
مرتضی می ایستد ، زهرا قیامت می کند***
رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است
رشته ای از چادرش ؟!....آری... شفاعت می کند
لطیفیان
گويا دعاي نيمه شبم بي اثر شده
يعني که خون پهلوي تو بيشتر شده
ديگر نماز مادر من بي قنوت شد
ديگر شب بلند علي بي سحر شده
از صبح ، زخم سينه امانت بريده بود
حالا بلاي جان تو درد کمر شده
از زخم هاي سوخته رنگي که ديده ام
فهميده ام چه با بدنت پشت در شده
اينبار هم که پاشدي از روي بسترت
خوردي زمين و پيرهنت سرخ تر شده
وقت نفس زدن چقدر زجر مي کشي
اين دنده¬¬ ي شکسته عجب دردسر شده
حسن بیاتانی
رنگِ پاييز به ديوارِ بهاري افتاد
بر درِ خانه ي خورشيد شراري افتاد
فاطمه ظرفيت کل ولايت را داشت
وقت افتادن او ايل و تباري افتاد
آنقدر ضربه ي پا خورد به در تا که شکست
آنقدر شاخه تکان خورد که باري افتاد
تکيه بر در زدنش درد سرش شد به خدا
او کنارِ در و در نيز کناري افتاد
بعدِ يک عمر مراعاتِ کنيزانِ حرم
فضه ي خادمه آخر به چه کاري افتاد
خواست تا زود خودش را برساند به علي
سرِ اين خواستنِ خود دو سه باري افتاد
ناله اي زد که ستون هاي حرم لرزيدند
به روي مسجديان گرد و غباري افتاد
غيرتِ معجرِ او دستِ علي را وا کرد
همه ديدند سقيفه به چه خواري افتاد
وقت برگشت به خانه همه جا خوني بود
چشمِ ياري به قد و قامتِ ياري افتاد
آنقدَر فاطمه از دست علي بوسه گرفت
بعد از آن روز دگر رفت و کناري افتاد
لطفی
درد سر , بین گذر , چند نفر , یک مادر
شده هر قافیه ام یک غزل درد آور
ای که از کوچه ی شهر پدرت میگذری
امنیت نیست, از این کوچه سریعتر بگذر
:دیشب از داغ شما فال گرفتم , آمد
!دوش می آمد و رخساره ... نگویم بهتر
من به هرکوچه ی خاکی که قدم بگذارم
نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر
چه شده قافیه ها باز به جوش آمده اند
!دم در, فضه خبر, مادر و در , محسن پر
ناشناس
هوای دخترکی را برادرش دارد
که خیرهخیره نگاهی به مادرش دارد
شبیه طفل یتیمی که مادرش مرده
نگاه ملتمسی بر برادرش دارد
گرفته بازوی او را به سمت در ندود
دری که نام علی روی سردرش دارد
صدای مادرش از درد میکشد او را
که دود و آتش و هیزم برابرش دارد
دویده فضه ولی دیر شد، به خود میگفت
دویدهاست که از خاک و خون برش دارد
چه دیده فضه، چرا روی خاکها افتاد؟
چه دیده فضه، چرا دست بر سرش دارد؟
به دستهای پدر تا که بند، مادر دید
نگاه کرد به حالی که همسرش دارد
کشید در پی بابا به کوچهها خود را
ولی جراحت سرخی به پیکرش دارد
گذشت، نوبت زینب شد و خودش این بار
گرفته دست یتیمی که در برش دارد
به قتلگاه عمویش نگاه میدوزد
که خنجری خبر از عطر حنجرش دارد
کشید دست، از آن دست و دست از جان شست
دوید تا که بدانند باورش دارد
و چند لحظه گذشت و میان خون حس کرد
سرش گرفته به دامان و مادرش دارد...
لطفی
مي رفت و بود در دل شب روي شانه اش
جسم كبود و زخمي بانوي خانه اش
خورشيد آسمان هدايت ، امير نور
تاريك شد ز ماتم زهرا(س) زمانه اش
پهلو گرفت كشتي ايمان و باز ماند
درياي دردهاي بدون كرانه اش
از شعله هاي كينه ي نمروديان شهر
شد لاله زار پشت در آشيانه اش
فرياد استغاثه ي گل را جواب داد
اهريمني به صاعقه ي تازيانه اش
طاغوت قصد چيدن گل داشت و ز ستم
پا مال كرد هم گل او ،هم جوانه اش
چشمم فداي خاك درت باد نازنين
آن در كه مي رسد به خدا هم زبانه اش
گويا ترين روايت تنهايي علي (ع) است
تشييع مخفيانه و دفن شبانه اش
تا راز دشمنان خدا بر ملا شود
پوشاند از نگاه جهاني نشانه اش
آري هنوز پهلوي ما درد مي كند
با ياد دردهاي گل رازيانه اش
مجید موسوی گرما رودی
کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
یک شب برای شست و شوی این بدن کم است
بانوی من نحیف نبود ، اینچنین نبود
وقتی نگاه میکنمش ظاهراً کم است
در زیر پارچه ورمش گم نمیشود
آنقدر واضح است که یک پیرهن کم است
باید چگونه جمع کنم این بساط را
فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است
مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
باید بمیرم آه ، پشیمان شدن کم است
گیرم حسین دق نکند اینچنین ولی
گریه بدون داد برای حسن کم است
آئینه آمدی و ترک خورده میروی
یعنی برای بردن تو چهار زن کم است
پیراهن حسین که کارش تمام شد
پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است
بالت ، پرت ، تنت ، همه ی پیکرت خدا
این زخمها زیاد ولی وقت من کم است
لطیفیان
در مدینه می زنند این خانه را در بیشتر
رفت و آمدها شده بعد از پیمبر بیشتر
گل که پرپر شد شمیمش را همه حس میکنند
می رسد از کوچه عطر یاس پرپر بیشتر
اجر پیغمبر ادا با شعله های کینه شد
بین آن دیوار و در شد سهم کوثر بیشتر
چوب میسوزد ولی آهن ز جنس دیگریست
داغ شد در بین آتش میخ آن در بیشتر
آه سیلی بی هوا سخت است از نامحرمان
پیش چشم غیرت اللّهی شوهر بیشتر
کاش جای دست مولا چشم او را بسته بود
پیش چشمان علی می زد به مادر بیشتر
داغ محسن، هجر بابا، زخمهای بیشمار
از نفس انداخت او را فکر حیدر بیشتر
با عمویش حمزه از دوران غربت گفته است
از دو دست بستهی سردار خیبر بیشتر
خواست تا روی کبودش را نبیند مرتضی
یاریاش کرده ست بین خانه معجر بیشتر
قلب زینب خون شده از حرف های مادرش
از وصیت های او در روز آخر بیشتر
کهنه پیراهن برای کشتن زینب بس است
میکشد او را ولی گودال و خنجر بیشتر
در هجوم سنگ ها لب میشود پرپر ولی
بر فراز نیزه ای باشد اگر سر بیشتر
آه جانسوز است چوب خیزران و زخم لب
پیش چشم خسته و خونبار خواهر بیشتر
باز سیلی التیام داغ بابایی شده
ارث مادر می رسد بی شک به دختر بیشتر
رحیمی
هر که با زهراست احساس سخاوت می کند
« مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند»
دست پخت فاطمه نان است و نانش جذبه است
هر که شد یکبار سائل کم کم عادت می کند
حضرت جبریل یک جلوه است ، ذاتا وحی را....
....فاطمه تا قلب پیغمبر هدایت می کند
فرشیان... نه عرشیان هم رو به او می ایستند
در میان خانه اش وقتی عبادت می کند
مرتضی بر فاطمه یا فاطمه برمرتضی !!!
کیست که بر دیگری دارد امامت می کند؟!
هرچه مولا مدح خود را کرد مدح فاطمه است
آینه از شان همتایش حکایت می کند
روز محشر که بیاید کار دست فاطمه است
مرتضی می ایستد ، زهرا قیامت می کند***
رشته ای از چادرش هم دست ما باشد بس است
رشته ای از چادرش ؟!....آری... شفاعت می کند
لطیفیان
گويا دعاي نيمه شبم بي اثر شده
يعني که خون پهلوي تو بيشتر شده
ديگر نماز مادر من بي قنوت شد
ديگر شب بلند علي بي سحر شده
از صبح ، زخم سينه امانت بريده بود
حالا بلاي جان تو درد کمر شده
از زخم هاي سوخته رنگي که ديده ام
فهميده ام چه با بدنت پشت در شده
اينبار هم که پاشدي از روي بسترت
خوردي زمين و پيرهنت سرخ تر شده
وقت نفس زدن چقدر زجر مي کشي
اين دنده¬¬ ي شکسته عجب دردسر شده
حسن بیاتانی
رنگِ پاييز به ديوارِ بهاري افتاد
بر درِ خانه ي خورشيد شراري افتاد
فاطمه ظرفيت کل ولايت را داشت
وقت افتادن او ايل و تباري افتاد
آنقدر ضربه ي پا خورد به در تا که شکست
آنقدر شاخه تکان خورد که باري افتاد
تکيه بر در زدنش درد سرش شد به خدا
او کنارِ در و در نيز کناري افتاد
بعدِ يک عمر مراعاتِ کنيزانِ حرم
فضه ي خادمه آخر به چه کاري افتاد
خواست تا زود خودش را برساند به علي
سرِ اين خواستنِ خود دو سه باري افتاد
ناله اي زد که ستون هاي حرم لرزيدند
به روي مسجديان گرد و غباري افتاد
غيرتِ معجرِ او دستِ علي را وا کرد
همه ديدند سقيفه به چه خواري افتاد
وقت برگشت به خانه همه جا خوني بود
چشمِ ياري به قد و قامتِ ياري افتاد
آنقدَر فاطمه از دست علي بوسه گرفت
بعد از آن روز دگر رفت و کناري افتاد
لطفی
درد سر , بین گذر , چند نفر , یک مادر
شده هر قافیه ام یک غزل درد آور
ای که از کوچه ی شهر پدرت میگذری
امنیت نیست, از این کوچه سریعتر بگذر
:دیشب از داغ شما فال گرفتم , آمد
!دوش می آمد و رخساره ... نگویم بهتر
من به هرکوچه ی خاکی که قدم بگذارم
نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر
چه شده قافیه ها باز به جوش آمده اند
!دم در, فضه خبر, مادر و در , محسن پر
ناشناس
هوای دخترکی را برادرش دارد
که خیرهخیره نگاهی به مادرش دارد
شبیه طفل یتیمی که مادرش مرده
نگاه ملتمسی بر برادرش دارد
گرفته بازوی او را به سمت در ندود
دری که نام علی روی سردرش دارد
صدای مادرش از درد میکشد او را
که دود و آتش و هیزم برابرش دارد
دویده فضه ولی دیر شد، به خود میگفت
دویدهاست که از خاک و خون برش دارد
چه دیده فضه، چرا روی خاکها افتاد؟
چه دیده فضه، چرا دست بر سرش دارد؟
به دستهای پدر تا که بند، مادر دید
نگاه کرد به حالی که همسرش دارد
کشید در پی بابا به کوچهها خود را
ولی جراحت سرخی به پیکرش دارد
گذشت، نوبت زینب شد و خودش این بار
گرفته دست یتیمی که در برش دارد
به قتلگاه عمویش نگاه میدوزد
که خنجری خبر از عطر حنجرش دارد
کشید دست، از آن دست و دست از جان شست
دوید تا که بدانند باورش دارد
و چند لحظه گذشت و میان خون حس کرد
سرش گرفته به دامان و مادرش دارد...
لطفی
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:21 توسط غلامرضانجفی سولاری
|
سلام